اهل دردم می شناسم درد را
دیده ام شب گریه های مرد را
ماه می تابد از اعماق چاه
تلخی پیغام دردآور را
دوره گرد کوچه های بی کسی است
من چه سازم این دل شب گرد را
باز از پشت دلم خون می چکد
روبرویی نیست این ناورد را
پشت شطِ نور پنهان می شوم
تا نبینی چهره ی نامرد را
***************
به دادم برس ای اشک خیلی دلم گرفته
نگی از دوری کی ، نپرس از چی گرفته
دیده ام در آینه ، گاهی دلی پر می زند
از دیدار بی کسی غم بر دلم سر می زند
اشک حسرت گوشه ای آرام و ساکت می رود
عشقی از جنس صداقت هم چنان در می زند
نیست این میزبانی خوش ، ولی
میهمانش هم چنان پُر شور و پر شَر می زند
هفت خان عشق را با تو به سر کردم
دفتر عمرم ولی ، یک برگ دیگر می زند
برگی از رنگ کبود و تیره ی آوارگی
عاشقان را چوب هجرت ، تازه و تر می زند .
« فریادرس این دل دیوانه تویی تو »
« دل عاشق »
چندی است که دل های عاشق ، دیگر بهاری ندارند
نام تو مرا دلتنگ دیدار می کند و حضور تو مرا ار گرداب می رهاند
و غرق دریای خویش می کند .
در افق ناپیدای ذهن ها ، دلم نگاه تو را می طلبد تا گل عشق در دستان تو بگذارم و به دیار عاشقان حقیقی برسم .
« کاش می شد روزی نیاد که وعده ها بوی خیانت بگیرن
کاش می شد روزی نیاد ، دروغ و نیرنگ و ریا جای صداقت بشینن
کاش می شد روزی نیاد مردم ما عشقو فراموش بکنن
کاش می شد روزی نیاد ستاره ها شبها رو خاموش بکنن
کاش می شد روزی نیاد شاپرکها از توی خونه ها برن
کاش می شد روزی نیاد کبوترا پربزنن تنها برن »
امشب بعد از یه مدت بسیار طولانی وارد شبکه شدم و اومدم هر چند خیلی کوتاه وبلاگمو آپ کنم ، حالا با یه خبر شاید تا حدودی طنز شروع می کنم و اینه که یکی از دوستان به من گفتن که در یکی از تاکسی سرویس های یک شهری ، رانندگان از بیکاری منچ بازی می کنن . این دوستمون خودشون تو همون تاکسی سرویس مشغول به کار هستن و گفتن که به همکاراشون بگم که آقا کمتر سرویس دزدی کنین و تا به هر کی رسیدین زود شماره موبایلتون رو ندین و بزارین که مشتریهامون برای درخواست سرویس با دفتر تماس بگیرن . آقا نشینید پشت میز و سرویس راه دور رو با عنوان سرویس شهری برای خودتون هاپولی کنید ، به خدا ضرر می کنید ، این پولا خوردن نداره ( حالا از ما گفتن) .
. . . . . . . . . . . . . . .
راستی منم امسال رو براتون سالی پر از شادی و نشاط و همچنین موفقیت در کارهاتون آرزو می کنم و امیدوارم هر کی به اون کسی که دوسش داره برسه انشاءلله .
از چه بنویسم ؟
امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی می کند ، مانده ام از چه بنویسم ؟
از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند ، یا از تو که همیشه حرف های مرا می خوانی !
از چه بنویسم ؟
از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است ،
از زمین بنویسم یا از زمان ، یا از یک نگاه مهربان ؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزل هایی که هیچوقت سروده نشد ؟
از چه بنویسم ؟
از نامه ای که هرگز به سویت نفرستادم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردم ؟
من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم ،
من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد آسمان را رویش حک کنم ،
من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد .
من بی قرار حرف های ناب تؤام ، حرف هایی که هزاران سال دیگر در یک بعداز ظهر آفتابی با من خواهی گفت .
من از اولین روز آفرینش ، چشم به راه نگاه جذاب تؤام .
هرگز نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر تو هم در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
هنوز در خیالم می لولد و سوسوی چشمانش ، تنهایی ام را می کاود . وجودم از او پر و خالی می شود و همه ی این بادهای موذی را شاهد می گیرم که سرسختانه در برابر موریانه های بی مهارش مقاومت می کنم . چه سر نوشت تب آلودی که نطفه ی این عشق زود هنگام را باید چه زود به فاتحه بنشینم و چه غم انگیز است که یاسهای خوش عطر کوچه های بی بودن او ، به بوته ای خار بدل شده اند . من تا همیشه از واژه ی " نه " گریزان خواهم بود . . .
کاش می شد دریای پر تلاطم وجودت را سیراب می نوشیدم تا از وسعت خواهش نگاه من خزان نگذری . کاش می شد حصارکهای
وقتی که اولین غنچۀ گل امید شکفت و به کنارم آمدی امید داشتم که هنوز غنچه های زیادی برای شکفتن هست پس به این زودیها از کنارم نخواهی رفت
ولی ناگاه وقتی به خودم آمدم دیدم آخرین غنچۀ گل امید در حال پژمردن است و تو به زودی از کنارم خواهی رفت . حال من چه کنم که تو همه چیز را به من آموختی ،
جز « بی تو بودن را »
حال این درس سخت را در مکتب کدام دلباختۀ عشق بیاموزم
هر زمان که تیک تیک ساعت را گوش می دهم بیاد زندگی می افتم
ولی بدان « بی تو » زندگی آسان نیست و معنایی به خود نمی گیرد
دیدار یک حادثه است و جدایی یک قانون
« ولی باید قانون ها را زیر پا گذاشت »
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد که تو یک شب بگوئی دوستم داری
می دانم غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم می خورم تو را هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مُرد
دعا کن بعد از دیدار تو باشد وقت پایانم
با خونم روی گلبرگهای یاس برایت می نویسم گاهی نوشتن سخت می شود و از تو نوشتن سخت تر ، من هر وقت دلم می گیرد به یاد تو می افتم کاش به جای خاک از کلمه آفریده می شدم و سراپا شعری بودم در ستایش تو . ای زیباترین رنگ خدا ، اگر تو نبودی دنیا سرایی بیش نبود . اگر تو نبودی آسمان یک بیشه سوخته و تاریک بود و زمین یک جهنم طولانی ، فصل ها را با تو می خواهم ، درختان را با تو ، نسیم ها را با تو ، دنیا بی تو یک تلفظ عجیب از زندگی است
و حالا . . .
سوگند می خورم که هرگز عشق را از یاد نبرم ، تا زنده هستم با تو خواهم بود عشق و مهر تو را رأفت و عطوفت تو را هرگر فراموش نخواهم کرد .
همیشه با تو ، مهرورزیدن با تو و برای تو مرگ نیز در کنار تو ، این حقیقت را باور کن زیرا آنچه می گویم کلام جان و قلب و زندگی من است . یک جان شیفته هرگز دروغ نمی گوید ، یک دل عاشق همیشه پرتویی از حقیقت در خود نهفته دارد ، ترک کردن تو برایم امکان ندارد و زیستن بدون تو ، دردی است که درمان ندارد ، عشق جاودانۀ من نسبت به تو پایان ندارد ...
همراه شقایق های عاشق روی پشته ای از انتظار نشسته ام و خیره به افقم تا شاید تو را ببینم . من از احساس یک کودک وام گرفته ام و خود را معطر به یاسمنهایی از اهالی بشهت کرده ام . خورشید را در دستهایم پنهان ساخته ام و با سبدی از ستاره و سوار بر نور به پیشوازت می آیم .
بگـو :
از کدامین جاده می آیـی
تا چـشمـانم
را سنـگفـرش
قـدوم مبارکت کـنم . . .
بگو با من
بگو با چشمهای منتظر به در که می آیی
تو از پشت هزاران لحظه های رفته تا امروز
بگو با من
بگو ای اشک همیشه چشمانم که می آیی
دوباره مرهمی با رستمهای مهربان خود
نهی بر زخمهای سینه ام ، این سینۀ پر سوز
بگو با من
تو ای تنها نیاز دستهای خالی و سردم
بخوان از انتهای طاقت و صبرم
که من دیگر تو را در امتداد انزوای خویش گم کردم بگو با من که می آیی
بگو با من که می آیی ، بگو . . .
اوایل تو را باور نمی کردم ، اما بعد ها که تو را حس کردم کم کم باورم شد که تو همان غریبۀ آشنا هستی که مرا با زندگی و عشق ، مهر و محبت آشنا می کند .
پس بدان که دوستت دارم
نمی دانی چقدر
خوشحال شدم هنگامی که احساس کردم
که به قلب زیبای تو راه پیدا کرده ام
با تو ای غریبۀ آشنا می توان تا اوج آرزوها پرید و با چلچله ها از کویر غم کوچ کرد و با تو می توان سپیدۀ سحر را در افق دید
آرزو داشتم همیشه همچون تو روحی لطیف و مهربان داشته باشم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو را دوست دارم به سینه ام سوگند
به اشکهای دل به کینه ام سوگند
تو را مانند دریا دوست دارم
چو عطر پاک گلها دوست دارم
منم چون ماهی افتاده در خاک
تو را مانند دریا دوست دارم
بخند ای غنچۀ گلزار هستی
که من خندیدنت را دوست دارم
به باغ خاطرم ای لالۀ سرخ
ترا تنها و تنها دوست دارم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بی تو من تنهای تنهایم عزیز
عابری در شهر رویایم عزیز
بی تو یاد تو به من سر می زند
یاد تو مهمان شبهایم عزیز
بی تو هر چه بنگرم بی معنی است
با تو من باشور و معنایم عزیز
پس بمان با من همیشه مهربان
که تویی هستی و دنیایم عزیز
اگر طلوع خورشید را غروبی است اگر بهاران را خزان است ؛
اگر هر آغازی را پایان است اما عشق به محبوب طلوعش هرگز ؛
غروبی به انتظار ننشسته و پایانی ندارد ، دوستت دارم دوستم بدار
بیادت هستم بیادم باش ، دوستی وقتی زیباست که خواستن در مقابل خواستن ، دوست داشتن در مقابل دوست داشتن باشد ، دوستی ها زنجیرهایی ناگسستنی همچون دریای بیکران ، ولی همیشه بهارنیست گاهی ابر خزان بر آن سایه افکنده و دوست جفاکار روزگار بهترین دوستان را از هم جدا می کند ، پس اگر روزگاری وجودی چون من در دنیا فنا شد برای تجلی خاطره اشکی بریز .
مادر می گوید :
زندگی را می توان در طلوع و غروب خورشید ، در سیاهی شب ، در دل مهتاب و در پهنای آسمان پیدا کرد
پدر می گوید :
زندگی را می توان در دل کوه ، در میان بوته گل سرخ و در خنده و گریه ها ، در میان قطره های باران و یا شاید در میان فصل های سال پیدا کرد
اما من می گویم :
زندگی را می توان آسان پیدا کرد « آن هم در دل دوست »
کاش میدانستی که روزی در آغوش چشمانت خواهم آسود ؟!
و خود را به سمت دلت خواهم سپرد و آنجاه جایگاه عشق و آرامش من خواهد بود ولی نمی دانم به این خواسته های روزگار خواهم رسید یا تنها رویاهایی است که در ذهن من است که روزی همراه با بستن چشم هایت به روی من آغوش باز دوستی ات نیز بسته خواهد شد چشمهایت را باز کن تا پاسخم را از آنها بخوانم
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عاشقم ، سوخته ام ، وابگذارید مرا
لحظه ای با دل شیدا بگذارید مرا
سرونشت من و دل به سر و سامانی بود
به قضا و قدر اینجا بگذارید مرا
عاقلان ، راه سلامت به شما ارزانی
من که مجنونم و رسوا بگذارید مرا
خسته و کوفته از شور و شر زندگی ام
یک دم آسوده و تنها بگذارید مرا
تلخکامم که به غمخواری من بنشیند
شاد از آنم که به غم ها بگذارید مرا
دل دیوانه عاشق نشود پند پذیر
بهتر آن است به خود وابگذارید مرا

تا کی می توانم غم تو را بسرایم ؟!
تا کی می توانم تو را دوست داشته باشم ؟ برای سرودن تو باید واژه های تازه ای به دنیا آیند ، واژه هایی که هیچ کس نشنیده است ، واژه هایی که هیچ شاعری ندیده است . ای همه بهشت ، صدای تو از رودخانه های عشق جاری تر ، ای نسیم مهر در شهر جوانی به من بگو از کدام راه می توانم به تو برسم ؟ تو از سیاره هایی که از ازل تا به امروز به دور عشق می گردند عاشق تری
پروانه ای هستم که فقط به خاطر تو پرواز می کنم
همچون ابری هستم که فقط برای تو می گریم
حالا در این میکده غم و سکوت مرگبار تنهایی نشسته ام و می گویم فقط به خاطر تو زندگی می کنم و با تمام وجود می گویم دوستت دارم . . .
تـرا قسـم
ترا قسم به حقیقت تو را قسم به صفا
ترا قسم به محبت ترا قسم به وفا
ترا قسم به گردش چشمی که گفتگو دارد
ترا قسم به سینۀ تنگی که آرزو دارد
ترا قسم به مریم خاموش و سوسن غمگین
ترا قسم به حرمت فرهاد و نالۀ شیرین
ترا قسم به قصۀ لیلا و غصۀ مجنون
ترا قسم به لالۀ صحرا نشسته اندر خون
ترا قسم به غم عشق و آشنائیها
دل چو شیشۀ من ، مشکن را زجدائیها
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عشـق ابـدی
عشق تو برایم زیباتر از هر زیبائی
پر شکوه تر از هر منظره ای است
تو دنیای ناشناخته هستی ، فقط من آنرا کشف کرده ام
و به اندازۀ تمام دنیا دوستت دارم
و به میزان همۀ پرستش کنندگان می پرستمت
اگر در راه عشق تو وجودم را به هزاران تکه تقسیم کنند
هر تکۀ آن با صدای بلند
فریاد خواهد زد که تنها تو را دوست دارم
تنها تو را دوست دارم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . را دوسـت دارم
پروانه شدن را دوست دارم به خاطر اینکه شمعم تو باشی
دریا را دوست دارم به خاطر اینکه موجش تو باشی
غم را دوست دارم به خاطر اینکه غمخوارم تو باشی
درد را دوست دارم به خاطر اینکه طبیبم تو باشی
و زندگی را دوست دارم به خاطر اینکه تو در آن نقش باشی می کنی
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا جز تو ای هستی من دادرسی نیست مرا عاشق روی توأم ای گل بی مثل و مثال به خدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا به نام او آغاز می کنم که همه چیز است ، او جاودانه است و پایدار و ما فانی و ضعیف ؛ او خود محبت است ، او عشق است و او رب جلیل است . یک سال پیش از این در زمستانی زیبا در غروبی غمگین در سکوتی سنگین ما به هم برخورد کردیم ، تو برای دل من ، من برای دل تو در آن بهار زیبا قصه ها گفتیم . از آن لحظه که لطیف ترین شعر هستی را در گوش جانم خواندی ، عاشقانه دیدمت و دستانم را به دستان امنت سپردم تا با هم پلی بسازیم از عاطفه برای گذر کردن از لحظه ها . ای تنها ترین غزل زیبایی دیوان زندگی ام ، ای آنکه هر چه دارم از وجود پر مهر توست ، چگونه بیان کنم که بدانی وجود عاشقت عطر تمامی گلهاست . مهربانم واژۀ دوستت دارم برای شکوه و عظمت قلب مهربانت چقدر بی رنگ است وقتی تو چکیدۀ تمام خوبی ها هستی . بمان با من تا همیشه « دوستت دارم » گر نمی دیدم در این دنیا تو را گر نبودم با تو هرگز آشنا گر در آن محفل نبودی همچو شمع یا نمی دیدم تو را در بین جمع گر زهر بیگانه ای بیگانه تر می گذشتم از کنارت بی خبر گر نمی کردی بسوی من نگاه با نگاهی گر نمی رفتم زراه عاشقی گر در سرشت من نبود یا که عشق سرنوشت من نبود این زمان جانم زمهرت پُر سینه ام منزلگه عشقت نبود گر چه دیدم در رهت دائم بلا وای بر من گر نمی دیم تو را 

مرا صدبار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان جفایت هم کشانی دوستت دارم
به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق را گفتن
درون سینه تنگم نهانی دوستت دارم
چه حاصل از فنا کردن ، چه حاصل از مهر ورزیدن
مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
بگذار بگویم
دوستت دارم آنقدر که تا حد پرستش پیش رفته ام .
از وقتی که تو را دیدم گرمی مطبوعی در خود احساس کردم و در عشقت بدام گرفتار شدم که رهایی از آن برایم امکام ندارد !!!
آری نمی دانم می دانی یا نه ؟
می خواهم بگویم که دوستت دارم اما از لیلی و مجنون خجالت
می کشم .
می خواهم بگویم که به تو وفادار خواهم ماند اما از وفاداری شیرین و فرهاد شرمنده می شوم
حال ای سرچشمه نور و امید ، ای سپیده صبح سحر ، وای که از هر تار مویت تمام وجودم را در زندگی خویش زنجیر کرده ای
آیا عشق دیوانه وار است ؟
آیا انسان وقتی که عاشق شد همیشه تنها و بیمار است ؟
آیا عشق گناه است ؟
آیا دوست داشتن جرم است ؟
تو بگو ، تو که برق چشمانت عشق ورزیدن را به من آموخت . . .
عشق یک واژۀ لال است تو باید باشی
زندگی بی تو محال است تو باید باشی
گر تفاهم بر سر شاخۀ ما هست ولی
باز یک واژۀ کال است تو باید باشی
عشق به دل می گفت که ای خوبترین
هستی ام زیر سؤال است تو باید باشی
بی تو شعلۀ عمر من ماتم زده در
معرض باد زوال است تو باید باشی
صدبار گفته ام و بار دگر می گویم
زندگی بی تو محال است تو باید باشی
نازنینم :
هرگاه که روزها یخ می بندد ، هر گاه خیابانها چون سرنوشت من تاریک می شود ، هرگاه که ساعتهای دیواری هزیان می گویند ، هرگاه که سرودی برای خواندن ندارم یاد تو به فریادم می رسد
مهربانم
هر روز که می گذرد احساس دلتنگی بیشتری نسبت به تو می کنم به خاطر نبودنت ، بودنت ولی ندیدنت ؛ احساس می کنم هر روز دلبستگی من به تو بیشتر می شود و بیشتر دوستت دارم . هر روز رو به آسمان آبی می نشینم و به تو می اندیشم به تو ای سرای همه خوبی ؛ اسمت را با تکه ابرهای آسمانی نوشتم ، دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم ؛ شیشه قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند ؛ دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ها را نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند ؛ فریادی در اوج سکوت که همیشه برایت سر داده ام ؛ کاش می شد این بار هم کسی اشکهایم را نبیند ، صدایت را شنیدم ای زیباترین قطعه هستی صدایت را بوییدم ، ای آشناترین دریا صدایت را به همه پرندگانی که از سوز زمستان برگشته بودند نشان دادم ، من پروانه ها و گلبرگهایی را که در دفترچه خاطراتم زندانی کرده بودم در صدای تو رها کردم ؛ ای کاش مرا خبر می کردی انگشتهایم را به پیشواز صدایت بفرستم و قلبم را فرش راهت کنم ، درود بر صدای تو که خانه مرا از یک خواب دیرپا بیدار می کند